کوچک پور را به خاطر ارادت به کوچک خان جنگلی انتخاب کرده است, معلوم بود که عضو حزب توده
نیست, اما به قول معروف یک گاو پیشانی سفید بود از هر توده ای تشکیلاتی در گیلان به توده ای بودن
.مشهورتر
کوچک پور به میرزا می گفت چون با یکی از رجال خوش نام لنگرود دوست صمیمی است, باید میرزا را
تا لنگرود همراهی کند و به دست او بسپارد. میرزا بوه و به سبزه نیز آراسته شد میرزا جعفرخان که
پرونده اداری اش مهر سیاه داشت و حتماً مقامات انتظامی هم به هنگام عزیمت او به لنگرود ندا داده بودند
که این ماجرا جو از کاشان به گیلان که سنت چند ده ساله در فعالیت چپ دارد, گیلانی که مدتی عنوان
جمهوری شوروی گیلان را داشته, مأمور شده است اینک با همراهی کوچک پور می خواهد وارد لنگرود
شود و در آنجا دادگاه تأسیس کند و در سمت رئیس دادگاه بخش مستقل در آن شهر مستقر شود.و
گر چه این دوست میرزا خوش نام کوچک پور یعنی مسیحا از مالکین لنگرود بود ولی او هم برچسب
همکاری با میرزاکوچک خان را داشت و در نظر فئودال های لنگرود مخصوضاً در نظر خانواده معروف
صوفی عنصر نامطلوب محسوب می شد. و
میرزا هر چه باداباد! با کوچک پور روانه لنگرود شدند و وارد بر مسیحا از همان ساعات اول ورود
شهرت توده ای بودن میرزا همه شهر را پر کرد و شاید هم از پیش این شهرت به لنگرود رسیده بود
خاصیت شهرهای کوچک چنین است. با آن که همان روزهای اول ورود ملاقاتی با رئیس خانواده, بهتر
بگویم رئیس ایل صوفی- که سرتاسر منطقه زیر سلطۀ آنها بود- مرحوم نصرت الله خان صوفی داشتند, این
ملاقات چیزی از شهرت توده ای بودن میرزا را نکاست. و
نصرت الله خان در سر میز نهار که همه اولاد و نوه هایش دست به سینه ایستاده بودند و بدون اجازه او
نمی نشستند, گفت که ما در این منطقه احتیاجی به دادگاه و شهربانی و ژاندارمری نداریم, خودمان مشکلات
را حل می کنیم رعایای ما اگر اختلافی پیدا کنند حق رجوع به مقامات انتظامی و دادگاه را ندارند, کدخدا و
ریش سفید و ملاّ یعنی روحانیون محل و مسئله گو دارند, و دست آخر من هستم که همه اختلافات را عادلانه
فیصله میدهم و حرف من از حکم هر دادگاهی برای رعایا معتبرتر است.و
امّا چون مامطیع دولت هستیم و جان نثار اعلیحضرت, مانع تشکیل ادارات دولتی نیستیم, قدم شما بالای
چشم, تا وقتی که درست کار بکنید مورد احترام هستید و اگر تخطی کنید, در وزارتخانه تان آن قدر آدم با
نفوذ و اسم و رسم دار داریم که بتوانیم مشکل را حل کنیم, امّا یک توصیۀ کوچک خدمت شما که جوان
هستید و تازه به این سمت منصوب شده اید دارم میرزا سراپا گوش بود, با کّتۀ توی بشقاب, در واقع بازی
می کرد, سعی می کرد نشان بدهد که برای حرف های نصرت الله خان صوفی احترام قائل است. و
گفت: هر وقت خواستید به دهات ما تشریف بیاورید قبلاً به وسیله کدخدای ده ما را خبر کنید؛ ما ایلاتی هستیم
و برای خود رسومی داریم, رعیت ما باید بداند که شما با موافقت ما وارد شده و مهمان عزیز ما هستید. و
رؤسای ژاندارمری منطقه همه این رسم را رعایت می کنند و به ژاندارم های خود در این خصوص قدغن
اکید کرده اند. و
من در لنگرود خانه و زندگی دارم, امّا منزل اصلی من املش است. در املش همه با هم خویشاوند هستند. و
اصلاً در منطقه ما پاسگاه ژاندارمری نیست, چون مورد احتیاج نبوده و نیست ما خودمان مصالح دولت را
رعایت می کنیم- سیاست دولت را اجرا می کنیم, و دست آخر کمی هم صدایش را خشن کرد و گفت: توده ای
هم جرأت قدم گذاشتن به دهات ما را ندارند, قلم پایشان در آنجا شکسته می شود. ما با خانواده مرحوم آخوند
خراسانی وصلت کار هستیم, حضرت آیت الله کفایی سالی یک مرتبه از مشهد به املش تشریف فرما
می شوند و انشاء الله تا آمدن ایشان در لنگرود خواهید بود, از شما دعوت می کنیم که بیایید و ببینید که از
سرتاسر گیلان مردم گاو و گوسفند می آورند و جلوی پای ایشان در املش قربانی می کنند. و
نصرت الله خان صوفی که اینطور محکم صحبت می کرد, با همه این حرف هایش در منطقه یک رقیب
سرسخت داشت, شخصی به نام امینی که او هم از مالکین عمده منطقه و به علاوه از زمین دارهای شهر بود
شهر زیر سلطه امینی بود. شهردار لنگرود از عوامل او بود کارخانه چای داشت. امینی بیش از نیمی از سال
مقیم اروپا بود و یک پیشکار داشت به نام دیلمی, که این آقای پیشکار خودش یک پا فئودال بود. و
حالا می سنجم و می بینم که در میان چند تا مالک عمدۀ لنگرود مسیحا از همه ملایم تر بود, این اتهام که هنوز
افکار جوانی دارد پُر بی راه نبود, او در جوانی از چریک های مرزاکوچک خان جنگلی بوده و به همین دلیل
با کوچک پور دوست شده و این دوستی را حفظ کرده بود, کوچک پور به او احترام می گذاشت و او هم
کوچک پور را, با آن که یک آموزگار بازنشسته و مشهور به داشتن افکار چپ بود, خوب تر و خشک می کرد
دادگاه در لنگرود
میرزاجعفرخان در شهرداری مستقر شد. شهردار لنگرود, موقتاً اتاقی برای دادگاه و اتاق دیگری برای سکونت
میرزا گذاشت و کوچک پور هم که به میرزا قول خودش مرا به سامان رسانده بود پس از دو روز روانۀ رشت
شد.
جامه آلوده در آفتاب
محمد تقی دامغانی
نیست, اما به قول معروف یک گاو پیشانی سفید بود از هر توده ای تشکیلاتی در گیلان به توده ای بودن
.مشهورتر
کوچک پور به میرزا می گفت چون با یکی از رجال خوش نام لنگرود دوست صمیمی است, باید میرزا را
تا لنگرود همراهی کند و به دست او بسپارد. میرزا بوه و به سبزه نیز آراسته شد میرزا جعفرخان که
پرونده اداری اش مهر سیاه داشت و حتماً مقامات انتظامی هم به هنگام عزیمت او به لنگرود ندا داده بودند
که این ماجرا جو از کاشان به گیلان که سنت چند ده ساله در فعالیت چپ دارد, گیلانی که مدتی عنوان
جمهوری شوروی گیلان را داشته, مأمور شده است اینک با همراهی کوچک پور می خواهد وارد لنگرود
شود و در آنجا دادگاه تأسیس کند و در سمت رئیس دادگاه بخش مستقل در آن شهر مستقر شود.و
گر چه این دوست میرزا خوش نام کوچک پور یعنی مسیحا از مالکین لنگرود بود ولی او هم برچسب
همکاری با میرزاکوچک خان را داشت و در نظر فئودال های لنگرود مخصوضاً در نظر خانواده معروف
صوفی عنصر نامطلوب محسوب می شد. و
میرزا هر چه باداباد! با کوچک پور روانه لنگرود شدند و وارد بر مسیحا از همان ساعات اول ورود
شهرت توده ای بودن میرزا همه شهر را پر کرد و شاید هم از پیش این شهرت به لنگرود رسیده بود
خاصیت شهرهای کوچک چنین است. با آن که همان روزهای اول ورود ملاقاتی با رئیس خانواده, بهتر
بگویم رئیس ایل صوفی- که سرتاسر منطقه زیر سلطۀ آنها بود- مرحوم نصرت الله خان صوفی داشتند, این
ملاقات چیزی از شهرت توده ای بودن میرزا را نکاست. و
نصرت الله خان در سر میز نهار که همه اولاد و نوه هایش دست به سینه ایستاده بودند و بدون اجازه او
نمی نشستند, گفت که ما در این منطقه احتیاجی به دادگاه و شهربانی و ژاندارمری نداریم, خودمان مشکلات
را حل می کنیم رعایای ما اگر اختلافی پیدا کنند حق رجوع به مقامات انتظامی و دادگاه را ندارند, کدخدا و
ریش سفید و ملاّ یعنی روحانیون محل و مسئله گو دارند, و دست آخر من هستم که همه اختلافات را عادلانه
فیصله میدهم و حرف من از حکم هر دادگاهی برای رعایا معتبرتر است.و
امّا چون مامطیع دولت هستیم و جان نثار اعلیحضرت, مانع تشکیل ادارات دولتی نیستیم, قدم شما بالای
چشم, تا وقتی که درست کار بکنید مورد احترام هستید و اگر تخطی کنید, در وزارتخانه تان آن قدر آدم با
نفوذ و اسم و رسم دار داریم که بتوانیم مشکل را حل کنیم, امّا یک توصیۀ کوچک خدمت شما که جوان
هستید و تازه به این سمت منصوب شده اید دارم میرزا سراپا گوش بود, با کّتۀ توی بشقاب, در واقع بازی
می کرد, سعی می کرد نشان بدهد که برای حرف های نصرت الله خان صوفی احترام قائل است. و
گفت: هر وقت خواستید به دهات ما تشریف بیاورید قبلاً به وسیله کدخدای ده ما را خبر کنید؛ ما ایلاتی هستیم
و برای خود رسومی داریم, رعیت ما باید بداند که شما با موافقت ما وارد شده و مهمان عزیز ما هستید. و
رؤسای ژاندارمری منطقه همه این رسم را رعایت می کنند و به ژاندارم های خود در این خصوص قدغن
اکید کرده اند. و
من در لنگرود خانه و زندگی دارم, امّا منزل اصلی من املش است. در املش همه با هم خویشاوند هستند. و
اصلاً در منطقه ما پاسگاه ژاندارمری نیست, چون مورد احتیاج نبوده و نیست ما خودمان مصالح دولت را
رعایت می کنیم- سیاست دولت را اجرا می کنیم, و دست آخر کمی هم صدایش را خشن کرد و گفت: توده ای
هم جرأت قدم گذاشتن به دهات ما را ندارند, قلم پایشان در آنجا شکسته می شود. ما با خانواده مرحوم آخوند
خراسانی وصلت کار هستیم, حضرت آیت الله کفایی سالی یک مرتبه از مشهد به املش تشریف فرما
می شوند و انشاء الله تا آمدن ایشان در لنگرود خواهید بود, از شما دعوت می کنیم که بیایید و ببینید که از
سرتاسر گیلان مردم گاو و گوسفند می آورند و جلوی پای ایشان در املش قربانی می کنند. و
نصرت الله خان صوفی که اینطور محکم صحبت می کرد, با همه این حرف هایش در منطقه یک رقیب
سرسخت داشت, شخصی به نام امینی که او هم از مالکین عمده منطقه و به علاوه از زمین دارهای شهر بود
شهر زیر سلطه امینی بود. شهردار لنگرود از عوامل او بود کارخانه چای داشت. امینی بیش از نیمی از سال
مقیم اروپا بود و یک پیشکار داشت به نام دیلمی, که این آقای پیشکار خودش یک پا فئودال بود. و
حالا می سنجم و می بینم که در میان چند تا مالک عمدۀ لنگرود مسیحا از همه ملایم تر بود, این اتهام که هنوز
افکار جوانی دارد پُر بی راه نبود, او در جوانی از چریک های مرزاکوچک خان جنگلی بوده و به همین دلیل
با کوچک پور دوست شده و این دوستی را حفظ کرده بود, کوچک پور به او احترام می گذاشت و او هم
کوچک پور را, با آن که یک آموزگار بازنشسته و مشهور به داشتن افکار چپ بود, خوب تر و خشک می کرد
دادگاه در لنگرود
میرزاجعفرخان در شهرداری مستقر شد. شهردار لنگرود, موقتاً اتاقی برای دادگاه و اتاق دیگری برای سکونت
میرزا گذاشت و کوچک پور هم که به میرزا قول خودش مرا به سامان رسانده بود پس از دو روز روانۀ رشت
شد.
جامه آلوده در آفتاب
محمد تقی دامغانی

Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen