Mittwoch, 13. Mai 2015

چه کسی را می خواهید دستگیر کنید و حکمتان کو؟

چه کسی را می خواهید دستگیر کنید و حکمتان کو؟
این وضع البته برای مبارزین و گروه آزادیخواه سیاسی مخصوصاً آن بخش معینی از آنها که با خط مشی آزادی بیان و 
آزادی سیاسی با گروه آزادیخواه هم پیوسته بودند واضح بود که نه تنها وجود دارد. بلکه شدت و حدّتش نه صد چندان بلکه 
.براستی غیر قابل محاسبه بود
اگر آن کارمند یا آن معلم و یا آن کارگر رنجدیده لااقل در گوشه اتاقش پیش خانواده اش اندکی احساس, آرامش و راحتی 
خیال می کرد, اگر مردم عادی لااقل هنگام راه رفتن در پیاده روی خیابان ها هنگام سوار شدن تاکسی و اتوبوس یا رفتن به 
ایستگاه راه آهن برای مسافرت و یا بدرقه دوستی یا فامیلی دیگر دارای اضطراب و تشویش نبودند گروه آزادیخواه سیاسی آن 
.روز و مبارزه برای آزادی بیان و قلم اعتراض آن روز خیابانی که داشته که مجبور به کار مخفی بود 

در همه این نقاط در واقع در همه این دنیا احساس خطر می کرد. درهمه این حالات مترسد صدای ایست و بعد رگبار مسلسل 
و یا هجوم ناگهانی سپاه پاسداران و یا بسیجی ها هفت یا هشت نفر آدمخوار هفت تیر به دست بود که بر سرش ریخته و در
مدتی کمتر از چند ثانیه طناب پیچش کنند و در اتومبیل های پژو 504 فرانسه ای و یا لانجور که خیلی هایش بیژ رنگ و 
.بیژی رنگ بود. بیندازند و به آنجائی ببرند که به قول معروف هیچ مادری و پدری دیگر فرزند اش را نیبند

بی جهت نبود که در طی این سال ها دوستان گروه آزادیخواه کوچه های پیچ در پیچ و باریک مناطق مرکزی و جنوبی 
تهران را به شوخی- که البته خالی از واقعیت تلخی نبود- منطقه آزاد شده گروه آزادیخواه می نامیدند. هر چند که همین مناطق
نیز ازاز سال 1388 به بعد نیز مرتباً توسط موتور سواران سپاه پاسداران و بسیجی چک میشد تا اگر کمترین نمونه مشکوکی 
مشاهده کردند با بیسیم به اکیپ ها گزارش کنند تا آنها وارد عمل گردند. و

 در اثر همین موقعیت ویژه بود که بسیاری از کسانی که دارای سابقه بیشتری در کار مخفی سیاسی بودند دیگر به راحتی 
می توانستند مثلاً فاصله میان حوالی میدان راه آهن  را تا جاده تهران نو و آنجا مثلاً تا انتهای نظام آباد و مجیدیه را بدون اینکه 
از پیاده روی یک خیابان اصلی و حتی نیم اصلی مجبور به راه رفتن باشند, تنها با قطع کردن چندین خیابان تماماً درکوچه
 پس کوچه های باریک و پیچ در پیچ طی کنند. و 

همانند موشهای صحرائی که از این سر بیابان به آن سر بیابان از طریق لابیرنت های ریز زمینی خودشان طی می کنند باری 
درست بهمین دلیل بود که دیگر از همان روزهای قبل از اعتراضات 1388 وقتی اینطور آرام و بی خیال در پیاده روهایی که 
.عبور در آن مساوی با بدترین ریسک های مرگ و زندگی بود عبور می کردم, لذت و کیف عجیبی احساس  می کردم  
فکر می کنم و حتماً هم همینطور است که رفقای دیگری که در طی این سال ها دارای چنین محظوریت های شدیدی مثل من 
بوده اند نیز امروز از چیزهائی لذت می برند که برای مردم عادی حائز کمترین اهمیت و اثر نیست. و

گفتم آن روز با آن شخصی در پیاده روی وسیع خیابان نواب شمالی رو به بالا حرکت می کردم که علیرغم گذشت ماه ها از 
وضع جدید, هنوز این وضع برایم عادی نشده چرا که هنوز وقتی اینطور آزاد و راحت در پیاده رو راه می روم خوشحالی ای 
که شاید برای یک آدم معمولی مسخره و دیوانه وار باشد احساس می کنم. و

نرسیده به میدان کندی در سمت غرب خیابان دکه روزنامه فروشی ای هست. روزنامه آن روز صبح را نخریده بودم فکر 
می کردم اگر به بعد موکول کنم ممکن است تمام شود یا جدیداً که روزنامه فروشی ها شب ها زود می بندند, موقع بازگشت به 
خانه تعطیل شده باشند.  به همین دلیل دفعتاً تصمیم گرفتم که به آن طرف خیابان بروم بدون اینکه به شخصی چیزی بگویم. و 

عرض وسیع خیابان را نه چندان سریع به علت سرعت اتومبیل ها طی کردم . به دکه رسیدم و روزنامه را خریدم و به قصد 
عبور مجدد از عرض خیابان در پیاده روی غرب بطور اوریب به سمت خیابان حرکت کردم. در این مدت شخصی آرام و آرام 
همان مسیر خودش را می پیمود و معلوم بود که من تا چند لحظه دیگر به او میرسم. هنوز از پیاده رو وارد خیابان نشده بودم و
در حال نیم نگاهی به تیترهای روزنامه بودم که ناگهان نگاهم با برق نگاه چشمان از حیرت گشاده شده ای تلاقی کرد. نگاه ها 
.به هم گره خورد

اما دیگر از هم جدا نگشت تا حالا از او رد شده بودم. در یک لحظه سلول های مغزم میلیون ها بار به حرکت در آمد تا بفهمم 
این نگاه حیرت زده عجیب مال کیست؟ او هم بر گشته بود. همان نگاه گوئی که ببردرنده ای را در میان جماعت می بیند که 
دیگر هیچکس دیگر قادر به دیدنش نیست. احساس می کنم در این موقع عضلانی صورتش کشیده شده بودند. در این موقع هنوز
به عرض خیابان نرسیده بودم که صدائی از نزدیک نام و نام فامیل من را صدا کرد. برگشتم دو نفر شده بودند و آن دومی در
.حالی که با عجله تقریباً می دوید خودش را به من رساند. دست های مرا گرفت 

ناشناس آشنا نیز رسید و مرتباً اسم و فامیل من را می گفت و اینکه باید تو را ببریم از اضطراب و حیرت اشنای ناشناس کاسته 
.شده بود و حالا او با ناباوری و از فاصله معینی به من نگاه می کرد 
این دومی بود که جلوی من را گرفته بود. چشمهای ریز و قد کوتاه و شکم نسبتاً گنده ای داشت . موهای جلوی سرش ریخته بود
و موهای صورتش جو گندمی شده بود. تقریباً 46-45 ساله به نظر می رسد. بازوان قوی و دستهای زورمندی داشت. مثلاً از آن
پهلوانهائی که در گود زورخانه میل می گیرند و کباده می کشند. از طرز رفتارش معلوم بود که در این کارهای یعنی دستگیری 
.افراد تجربه دارد

Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen